۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دوران بارداری» ثبت شده است

خواب امروز

امروز عصر یه خواب خیلی وحشتناک و واقعی دیدم. اینقدر واقعی که با گریه از خواب بیدار شدم. خواب دیدم که سر دستشویی بودم و یه دفعه خونریزی شروع شد. من داشتم به خودم میگفتم چیز مهمی نیست، شاید یه مقدار کمش طبیعی باشه. تا وقتی بچه توی رحم باشه، خطری تهدیدش نمیکنه. ولی یه دفعه خون شدت گرفت و وسط خونریزی، دیدم که بچه ام افتاد کف دستم. در عرض چند ثانیه... فقط گریه میکردم و جیغ میکشیدم و التماس میکردم که این چیزی که دارم میبینم واقعی نباشه. ولی خیلی واقعی بود. بیش از حد واقعی، رنگ خون، بوی خون، لزج بودنش، گرم بودنش، همه رو با همه وجودم میتونستم حس کنم. به خودم اومدم که دارم داد میزنم و باصدای داد خودم از خواب بیدار شدم. هیچ وقت فکر نمیکردم اینطور حسی داشته باشم. از اول بارداری تا الان، خیلی خونسرد و بی خیال بودم. همیشه فکر میکردم تا وقتی که ندیده باشمش نمیتونم بهش حسی داشته باشم. ولی همه اینا از وقتی تکون خوردن ها و وول خوردن هاش رو حس کردم عوض شده. برام موجودیت پیدا کرده و حس از دست دادنش اذیتم میکنه. نمیتونم تصور کنم اون کسانی که سقط رو تجربه کردن، از همون هفته های کم یا نزدیک تولد، فرقی نمیکنه، با چه طوفانی از احساساتی مواجه شدن که شاید هیچ کس بجز یه نفر مثه خودشون نمیتونسته اون حجم از عاطفه رو درک کنه. از حد تصورم خارجه...امیدوارم هیچ وفت تجربه اش نکنم.