ورژن 31.0.0

ورژن 31.0.0

یادمه ۲۴ سالم بود که یه متنی خوندم در مورد تولد ۲۵ سالگی و اینکه از اون موقع دیگه پیری شروع میشه و هر کاری که برای زندگی کردی تا قبل از اونه. طوری برای ۲۵ سالگیم برنامه ریختم که انگار به روز مرگم نزدیک میشم نه روز تولدم. پشت سر هم کتاب میخوندم چون روی یک سری از کتاب ها نوشته بود باید تا قبل از ۲۵ سالگی خونده بشن. ۲۵ سالگی رسید و من روی یه کوه از کارهای روی هم تلنبار شده که باید میکردم و نکردم ایستاده بودم. تا ۲۶ سالگی حسرت اون کارهای نکرده فرصت انجام خیلی کارها رو از من گرفت. تبریک های تولد ۲۶ سالگیم رو طوری دریافت میکردم که انگار بهم تسلیت میگن. ولی یه اتفاقی افتاد...من ۲۶ ساله بودم و هیچی عوض نشده بود. من هنوز همون آدم بودم. هنوز یه دختر بچه شیطون که شاید درست ِ خیلی از کارها رو یاد گرفته ولی هنوز اجازه اشتباه کردن رو داره. هنوز خیلی چیزها رو بلد نیست و میتونه یاد بگیره. هنوز خیلی کتابهای نخونده داره و میتونه بخونه. هنوز میتونه با خیلی ها آشنا بشه. خیلی ها رو بشناسه و خیلی چیزهای دیگه...

امسال 27 سالم شد و این روز رو با عزیزان خاص زندگیم چندین بار جشن گرفتم...

فهمیدم که آدم با 27 ساله شدن نمیمیره و تموم نمیشه، بلکه یه آغاز دیگه درونت متولد میشه؛ یه مهروی 27 ساله به دنیا میاد که میره به جمع 26 مهروی دیگه ای که در درونت این سالها رو سپری کردن میپیونده، کنار مهروی زیبای دو ساله، کنار مهروی لجباز پنج ساله، کنار مهروی شیطون هشت ساله، کنار مهروی مغرور شونزده ساله و خیلی های دیگه...هر کدوم با کلی حرف...کلی تجربه...هرکدوم با یه سری از آدمها خاطره دارن، خاطره های خوب...خاطره های ناخوب! فهمیدم زمان زود میگذره...زودتر از اینکه بخواد بودن با عزیزانش رو بذاره برای یه روز دیگه یا یه ساعت دیگه. فهمیدم برای فهمیدن هیچ وقت دیر نیست حتی اگر امروز آخرین روز زندگیت باشه. هنوز برای اشتباه کردن و یاد گرفتن هم دیر نیست. هر لحظه زندگی با همه سختی هاش ارزش قدردانی رو داره. چون همین که تونستی این لحظه رو زنده باشی خودش یعنی خیلی...!

پی نوشت 1: امسال تولد 30 سالگیم رو جشن گرفتم. هرچند این متن برای سه سال پیشه و شاید اگه الان میخواستم بازنویسیش کنم،شاید کمی پخته تر و بهتر میتونستم انجامش بدم. اما دوست داشتم این نوشته رو همونطور که من 27 ساله نوشته منتشر کنم. اگه امروز از خط سی سالگی رد شدم به خاطر قدمهایی هست که من های قبلی طی کردند و بعضی از این قدمها در مسیرهای بسیار دشواری بودند.

به این فکر کن که باید هر روز چیزهای تازه ای یاد بگیری و یاد گرفتن کار آسونی نیست چون باید رنج بلد نبودن و اشتباه کردن رو بپذیری. اگه الان اینی هستی که هستی، فقط به خاطر کارها و تصمیمات درستت نیست. خیلی اوقات اشتباهات، ناپختگی ها، نابلدی ها و ناکاملی های تو هستند که تو رو ساختند، تو ازشون یاد گرفتی، تو باهاشون پخته تر شدی. اونها رو هم به اندازه همه کارهای درستت دوست داشته باش تا یه کل بی نظیر باشی.

پی نوشت 2: امسال تولد 31 سالگیم رو جشن گرفتم و هر سال خوندن این متن توی روز تولدم برام تبدیل به یه سنت شده. روزی که این متن رو نوشتم یادمه. انگار یه کوله بار سنگین از روی دوشم برداشته شد. انگار که پوست انداختم. خود قبلی و قالبی که داشتم رو رها کردم و از توی فکرهای کهنه و زنگاربسته بیرون اومدم و هر سال توی همون تاریخ، یه نگاهی به خودم میکنم و میگم: وقتشه یه بار دیگه پوست بندازی! ادامۀ این متن رو مینویسم برای همه اونهایی که فکر میکنند به این سن رسیدند ولی هنوز نتونستند خودشون رو رها کنند. برای همه اونهایی که فکر میکنند شکست خوردند، همه اونهایی که کوله باری از حسرت دارند، همه اونهایی که فکر میکنند مسیر رو اشتباهی اومدند و نمیتونند برگردند. برای همه اونهایی که فکر میکنند هر سال روز تولدشون به مرگ نزدیک میشن بدون اینکه کاری رو درست انجام داده باشند، غافل از اینکه هر سال که نه، هر روز یه تولد دوباره رو تجربه میکنند، غافل از اینکه نمیدونند میتونند عرض زندگی پیش روی خودشون رو از طول زندگی ای که پشت سرشونه بیشتر کنند. برای اونها مینویسم تا توی پیله هاشون نمونند و نمیرند. برای اونها مینویسم، چون در وجود همه شون پروانه ای تقلای پر وا کردن و پرواز کردن داره. اگه جزو این دسته نیستی، خوندن ادامه متن ضرورتی نداره.

 

برای تو

تجربۀ شکست بد نیست. اما به شرطی که نخوای همیشه یه بازنده باشی. تجربۀ شکست خوبه، به شرطی که ازشون درس بگیری، اصلاح بشی و تو برنامه ریزی آینده ات واردشون کنی تا تجربۀ شکست در حد تجربۀ شکست بمونه؛ نشه کل زندگیت!

میدونم؛ دهۀ بیست تا سی زندگی خیلی مهمه. یجورایی برای خیلی ها تو این دهه است که معلوم میشه از سی تا نود سالگی قراره چجوری رقم بخوره. میدونم؛ حس میکنی این زمان رو از دست دادی و واقعیت هم همینه که آره، تو این زمان رو از دست دادی. شاید رشته اشتباهی خونده باشی، شاید با آدم اشتباهی بوده باشی، شاید تو نترسیدن از اشتباه هیچ کاری نکرده باشی. شاید کارهایی کرده باشی که قابلیت نام بردن نداشته باشند و از دید بقیۀ آدمها اصلا کار خاصی نباشند. چون آدمها فقط مدارک و مستندات و عناوین و ارقام رو میبینند. خیلی از آدمها، مهربونی، همدلی، لبخند روی لب کسی آوردن، گوش دادن به درد دل کسی، به یاد آوردن تولد یه آدم دیگه، سلام و صبح بخیر گفتن روزانه به گلدون کنار پنجره رو کار نمیدونند.

بی خیال آدمها، و بی خیال مسیرهای اشتباه رفته. گاهی جبران یک اشتباه یعنی فراموش کردنش و ادامۀ زندگی. گاهی جبران یک اشتباه یعنی فراموش کردن اونچه گذشته و ساختن اونچه که هست و میشه ساخت. همونقدری که شکست و ناکامی ها رو برای خودت مرور میکنی و بزرگ میکنی، خوبی ها و موفقیت ها و شادی های کوچیک زندگیت رو هم ببین. میدونم؛ تو توانمندی هایی داشتی که به خاطر یه سری از عوامل ( که شاید خیلی هاش از کنترل تو خارج بوده) نتونستی بروزشون بدی. سهم تک تک اونها رو در نظر بگیر. تعداد فاکتورهایی که در کنترل آدم هست خیلی کمه. خیلی چیزها هست که آدم روی اونها کنترلی نداره. چیزهایی هست که شاید برای یه عده داشتنشون بدیهی باشه ولی برای یه عدۀ دیگه حتی تصور داشتن اونها غیرممکن باشه. این دنیا، دنیایی نیست که به عدالت بین همه تقسیم شده باشه. سهم خودت رو بردار و سهم بقیه رو بذار زمین. به یاد بیار که نظر بقیه مهم نیست. به یاد بیار که هیچ کس شرایط تو رو نداشته تا بتونی خودت رو دقیقاً با او مقایسه کنی. شاید اگه همچین کسی وجود میداشت تازه میتونستی بفهمی که تو خیلی هم قوی بودی! خیلی هم خوب عمل کردی. هرکس دیگه ای جای تو بود کم آورده بود. کی بوده که اینو دیده باشه که تو کجاها با خودت جنگیدی؟ کی بوده که دیده باشه تو برای رسیدن به این نقطه ای که الان هستی به خودت چه سختی هایی دادی، چقدر تلاش کردی و چقدر نخواستی که مثل قبل بمونی؟ اینها رو فقط خودت دیدی! و تنها کسی که شاهد بوده خودت بودی و خدای خودت که غیر از خدا، خودت یه نفر هم حاضر نیستی برای خودت شهادت بدی.

مگه زندگی تموم شده؟ مگه رو به قبله شدی؟ کی گفته راه تلاش و پیشرفت بسته شده و باید همین طوری بمونی؟ تو تغییر کن و به همه ثابت کن که اون دوره ها به خاطر دلایلی که در کنترل خودت نبوده نتونستی. باور کن وقتی که تغییر کنی، وقتی که پوست بندازی، هیچ کس توی قبلی رو به خاطر نمیاره. همه عادت میکنند که توی جدید رو ببینند. تویی که خودت هستی و خودت بودی و خودت شدی.

آدم تا زنده است، وقت داره. حتی اگه یه روز به آخر زندگیش باشه، میتونه با همون یکروز خیلی چیزها رو عوض کنه*.

یکی از دوستان (عاطفه عزیز) یه حرفی بهم زد که قبل و بعد از شنیدن اون حرف آدم دیگه ای بودم. گفت بازی زندگی آدمها باهم فرق میکنه. تویی که تو زمین فوتبالی و عین نود دقیقه رو داری توی طول و عرض زمین میدوی نباید خودت رو مقایسه کنی با اونی که تو زمین والیبال و بسکتبال و پشت میز تنیسه و توی چند دقیقه میتونه کلی امتیاز بگیره و بازی رو ببنده. تو باید به زمین بازی خودت نگاه کنی و به این فکر کنی که حتی آخر نود دقیقه هم فقط با یک گل میتونی کل بازی رو ببری!

پس حواست به بازی خودت باشه! به دویدنت ادامه بده و از این بازی بدون گل ناامید نشو. فقط یه گل حتی اگه آخر بازی باشه، میتونه نتیجۀ بازی رو عوض کنه!

*پیشنهاد فیلم : If only - داستان مردی که فقط با یک روز، خیلی چیزها رو عوض کرد.

۰ ۰ ۰ دیدگاه

دیدگاه‌ها

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">