اونهایی که خارج از کشورن شاید به احتمال کمتری متوجه حال و هوای الان باشن و به احتمال بیشتری این حال و هوا رو چند ماه قبل برای سال نوی میلادی تجربه کردن.(واقعیتش نمیدونم چه حالی داشتن و دارن. چون فکر میکنم هر فکری بکنم نمیتونه کاملا درست باشه. ممکنه شیفت پیدا کرده باشن به سال میلادی یا ممکنه حتی بیشتر از مایی که هنوز ایرانیم پیگیر و درگیر حال و هوای ایران باشن.)
ولی حال و هوای اینجا...
حال و هوای آخر سال و عیده.
حال و هوایی شبیه نزدیک شدن به آخر کتاب، از طرفی دوست داری زودتر تموم بشه و بری سراغ کتاب بعدی و زودتر صفحه ها رو ورق میزنی، از طرفی چون آخرای کتابه خط به خطش رو یجور دیگه میخونی.
ولی من آخر سال هیچ وقت اون حس هایی که بقیه دارن رو ندارم. بنظرم روزهایی هستن مثه همه روزهای دیگه. نه شوق و ذوقی دارم، نه عجله ای برای تحویل سال، نه مشتاق مهمونی رفتنم، نه کلافه از خونی تکونی، نه دنبال خریدن ماهی عیدم، نه تدارک میبینم برای کار خاصی. حتی تو مکالماتم هم از اینکه "چون آخر ساله... " استفاده نمیکنم. همه چی طبق روال معمول برام ادامه داره. ولی خوب، چون دنیای اطراف در حال تغییره، اثرش رو روی منم میذاره.
انگار همه یجوری بستن که چهارشنبه این هفته پرونده سال رو ببندن و همه چی قراره تموم بشه. خیلی جاها دیگه آخرین روز کاریشون توی این هفته هست و منی که کلا پرتم از دنیا، همیشه با تعجب میپرسم چرا؟! و جواب میگیرم چون آخر ساله و میگم آهاااا...
راستی. هیچ یادم نبود.
خلاصه که آره...، من نه برنامه مسافرت ریختم، نه خونه تکونی دم عید کردم، نه لباس نو خریدم. عین پارسال...
و چه زود امسالمون پارسال شد...
...
یادمه تحویل سال ۱۴۰۱ خونه مامانم بودیم و داشتیم خونه تکونی میکردیم. لحظه تحویل سال هرکدوم یه جایی بودیم و اصلا متوجه نشدیم.و همه مون داشتیم بدو بدو میکردیم که لحظه تحویل سال پای تلویزیون باشیم. ولی دیر رسیدیم.
این شد که حتی به روتین هر ساله تحویل سال هم نرسیدم. و تا چند روز هم فکر نمیکردم سال تحویل شده باشه.
تا اینکه نشستم و برای خودم لحظه تحویل سال گرفتم.
...
پی نوشت: به لطف همسرجان، چند ساعت قبل از سال تحویل حال و هوای عید به خونه ما هم اومد. خودش همه وسایل سفره هفت سین رو خریده بود. فقط کنار هم چیدنشون هنر منه :)
سال 1402، لطفا با من و عزیزانم مهربون باش.
دیدگاهها
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است.