اولدوز گفت: ننه کلاغه، دزدی چرا؟ گناه دارد.
ننه کلاغه گفت: بچه نشو جانم. گناه چیست؟ این، گناه است که دزدی نکنم، خودم و بچه هام از گرسنگی بمیرند. این، گناه اسـت جانم. این، گناه است که نتوانم شکمم را سیر کنم. این، گناه است که صابون بریزد زیر پا و من گرسنه بمانم. من دیگر آن قدر عمر کردهام که این چیزها را بدانم. این را هم تو بدان که با این نصیحتهای خشک و خالی نمیشود جلو دزدی را گرفت. تا وقتی کـه هر کس برای خودش کار میکند دزدی هم خواهد بود.
*
ننه بزرگ دنبال حرفش را گرفت: اما این «پستانک» را دور میاندازیم. برای این که آن را زن بابا برای اولدوز خریده بود که همیشه آن را بمکد و مجال نداشته باشد که حرف بزند و درد دلش را به کسی بگوید.
اولدوز و کلاغ ها-صمد بهرنگی
دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۲۲ ق.ظ
دستهبندی
-
روزمرگی ها
(۱۷)-
As a mom
(۱)
-
-
یادداشت ها
(۸) -
زنگ انشا
(۶) -
خوانده ها
(۲۶)
دیدگاهها
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است.