این کتاب رو یکی دو سال پیش از یکی از دوستان خوبم هدیه گرفتم که خیلی دوستش داشت و میگفت کتابی هست که تو قفسه های کتابخونه شون تکرار شده و به تعداد آدمها کتاب از دیار حبیب هست توی قفسه ها :)
سبکی که سید مهدی شجاعی برای روایت داستان اهل بیت انتخاب کرده سبک موفقی شده و عجیب نبود که در مقاله ای خواندم کشتی پهلو گرفته جزو ده کتاب پر فروش تاریخ کتاب ایران است و مدام تجدید چاپ شده.
اما داستان حبیب ... داستان عجیبی است. حبیب بن مظاهر از آن شخصیت هایی است که همزادپنداری با آنها حداقل برای من کار دشواری است. اگر من در کربلا بودم و بخت یارم میشد و دیده بصیرتی داشتم که راه حق را از باطل بشناسم و جزو سپاه یزید نباشم شاید نهایتا میشدم فضیل که تا ظهر عاشورا با امام بود و بعد امام را رها کرد چون با امام شرط کرده بود تا وقتی در کنارت میمانم که بدانم ماندنم به زنده ماندنت کمک میکند اما وقتی شهادت امام را قریب به یقین دید به جای آنکه فدایی آستانش باشد از امام جدا شد و رفت. یا اگر کمی عاقل تر و دردانه تر باشم میشوم حر که بنده روسیاه و گناهکارم اما در آخرین لحظه به راه راست در می آیم . ( که البته در مورد حر هم این درست نیست که در آخرین لحظه متحول شده باشد. حر از همان لحظه ای که به عنوان اولین نفر راه را بر امام بست ندایی میشنید که او را به بهشت بشارت میداد و او در نهایت آن ندا را لبیک گفت ) اما حبیب ... داستان حبیب داستان غریبی است. حبیب کسی است که امام خودش او را به کربلا دعوت کرده ، مثل زهیر ... و حقارت و کوتاهی فکر من به بلندای عظمت چنین فردی نرسیده و هیچ گاه هم نخواهد رسید ...خوشا به حال تو حبیب ...خوشا به حال تو ...
قسمتی از متن کتاب :
به سمت در می رود و وقتی باز می گردد، دستهایش که دو سوی نامه را گرفته اند، از شدت شعف می لرزد:
بسم الله الرحمن الرحیم
از: حسین بن علی
به: فقیه گرانقدر، حبیب بن مظاهر
اما بعد؛
ای حبیب! تو نزدیکی ما را به رسول الله نیک می دانی و بیشتر و بهتر از دیگران ما را می شناسی. تو مرد فطرت و غیرتی. خودت را از ما دریغ نکن. جدم رسول خدا در قیامت قدر دان تو خواهد بود.
زن، گریه و خنده و غبطه را به هم می آمیزد و نجوا می کند:
فدای نام و نامه تو ای امام! خوشا به حالت حبیب! گوارا باد بر تو این باران لطف. کاش نام من هم به زبان و قلم محبوب می آمد. کاش لحظه ای یاد من هم در خاطره او جاری می شد. کاش یک بار مرا هم به نام میخواند. به اسم صدا می کرد. بال در بیاور مرد! پرواز کن حبیب! ببین امام به تو چه گفته است! ببین امام با تو چه کرده است. ببین امام، چه عنوانی به تو کرامت فرموده است! ای شوی من! ای شوی ففیه من! برخیز که درنگ جایز نیست. اما... اما درنگ کن. یک خواهش. یک درخواست. یک التماس. وقتی به محبوب رسیدی، سلام مرا به او برسان؛ دست و پای او را به نیابت من ببوس و به آن عزیز بگو که پیرزنی در کوفه هست که کنیز تو است! که تو را بسیار دوست می دارد.
دیدگاهها
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است.