خواب امروز
امروز عصر یه خواب خیلی وحشتناک و واقعی دیدم. اینقدر واقعی که با گریه از خواب بیدار شدم. خواب دیدم که سر دستشویی بودم و یه دفعه خونریزی شروع شد. من داشتم به خودم میگفتم چیز مهمی نیست، شاید یه مقدار کمش طبیعی باشه. تا وقتی بچه توی رحم باشه، خطری تهدیدش نمیکنه. ولی یه دفعه خون شدت گرفت و وسط خونریزی، دیدم که بچه ام افتاد کف دستم. در عرض چند ثانیه... فقط گریه میکردم و جیغ میکشیدم و التماس میکردم که این چیزی که دارم میبینم واقعی نباشه. ولی خیلی واقعی بود. بیش از حد واقعی، رنگ خون، بوی خون، لزج بودنش، گرم بودنش، همه رو با همه وجودم میتونستم حس کنم. به خودم اومدم که دارم داد میزنم و باصدای داد خودم از خواب بیدار شدم. هیچ وقت فکر نمیکردم اینطور حسی داشته باشم. از اول بارداری تا الان، خیلی خونسرد و بی خیال بودم. همیشه فکر میکردم تا وقتی که ندیده باشمش نمیتونم بهش حسی داشته باشم. ولی همه اینا از وقتی تکون خوردن ها و وول خوردن هاش رو حس کردم عوض شده. برام موجودیت پیدا کرده و حس از دست دادنش اذیتم میکنه. نمیتونم تصور کنم اون کسانی که سقط رو تجربه کردن، از همون هفته های کم یا نزدیک تولد، فرقی نمیکنه، با چه طوفانی از احساساتی مواجه شدن که شاید هیچ کس بجز یه نفر مثه خودشون نمیتونسته اون حجم از عاطفه رو درک کنه. از حد تصورم خارجه...امیدوارم هیچ وفت تجربه اش نکنم.
یادداشت روز
همه تلاشمون برای اینه که بقیه رو دنبال خودمون بکشونیم. ولی قضیه دقیقا همینجاست چون این تلاش بیهوده است. اونی که نخوادت، جلوی چشمش هم باشی نمیخوادت. باید بری. اونی که بخوادت هرجا بری دنبالت میاد.
سه شنبه 16 خرداد
به نظرم بدترین اتفاق های زندگی اونهایی هستند که باعث میشن به بودنت، به هویتت، به اعتقاداتت و راهت توی زندگی شک کنی. و شاید بدترین آدمهای زندگی هم اونهایی باشن که این اتفاقات رو برات رقم میزنند.
دی توکس فضای مجازی
تصمیم گرفتم یه دوره جدید شروع کنم و از بچه ها بخوام که فضای مجازی رو حذف کنن یا حداقل کمترش کنن. ولی به این نتیجه رسیدم که اگه خودم نتونم و یا واقعا اعتقاد نداشته باشم که این کار خوبیه و نتایج خیلی خوبی هم داره نمیتونم از این بندگان خدا بخوام که این کارو بکنن. بنابراین در راستای این تصمیم، اقدام به دی اکتیو کردن اینستاگرامم کردم. البته اکانت کاریم هنوز هست. ولی خوب به لطف کند بودن و داغون بودن قندشکن ها، رسما دیگه کاربرد خودشو از دست داده. اگه واقعیتش رو بخوام بگم هم خیلی تمایلی ندارم که مدام به روزش کنم. حالا اهمیتی نداره که الگوریتم اینستا یه جور دیگه کار میکنه و پیچم بالا نمیاد. دوست ندارم با آپدیت کردن های الکی و استوری های پشت سر هم وقت آدم ها رو بگیرم. بنظرم پست گذاشتن و آموزش ریاضی توی اون پست ها هم نمیتونه کمکی بهشون بکنه. شایدم خیلی قدیمی فکر میکنم. ولی بنظرم کلا نمیشه با ابزاری مثه اینستاگرام به یادگیری عمیق دست پیدا کرد. برای رسیدن به یادگیری عمیق اتفاقا باید از اینستاگرام بیرون اومد.
شنبه 23 اردیبهشت
وقتی میتونم باور کنم که داغ کردن و حرص خوردن آدمها از سر عدالت خواهی و رفع تبعیضه که ببینم اونجایی که بی عدالتی به نفعشون رقم میخوره هم صداشون بلند میشه.
عید 1402
اونهایی که خارج از کشورن شاید به احتمال کمتری متوجه حال و هوای الان باشن و به احتمال بیشتری این حال و هوا رو چند ماه قبل برای سال نوی میلادی تجربه کردن.(واقعیتش نمیدونم چه حالی داشتن و دارن. چون فکر میکنم هر فکری بکنم نمیتونه کاملا درست باشه. ممکنه شیفت پیدا کرده باشن به سال میلادی یا ممکنه حتی بیشتر از مایی که هنوز ایرانیم پیگیر و درگیر حال و هوای ایران باشن.)
The perfection
راستش من آدم کمالگرایی ام. البته نه به شیوه مطلوب که همه چک باکس هام تیک بخورن. بلکه کاملا به شیوه نامطلوب و فلج کننده. از شدت تمایلم برای انجام کارها به پرفکت ترین شکل ممکن کم پیش بیاد معمولا وارد پروسه انجام اون کار بشم.
My Gmail acount
خیلی وقت پیش بود که برای خالی کردن gmail برای فضای بیشتر، سراغ اولین ایمیل ها رفتم تا اون ها رو پاک کنم و به خروارها خروار مطلب و پاورپوینت های هشت بهشت و لینک ها و اطلاعات دیگه برخوردم که یه زمانی عادت داشتم برای همه بفرستم. ایمیل هایی که معمولا جوابی نداشتند و شاید تعداد کمی از سر ادب و رودربایستی رپلای میکردند:«خوب بود» یا «چه باحال». و بعضی ها هم درجواب اونها ایمیل هایی دیگه ای میفرستند. یادم میاد زمان خیلی زیادی طول کشید تا بتونم همه اون ایمیل های وارده رو هم بخونم. حتی یادم میاد بعد از فارغ التحصیلی کارشناسی بود که یه روز تصمیم گرفتم همه اون ایمیل ها رو باز کنم و حتی به بعضی هاشون بعد از چندین سال جواب هم دادم...
پنج شنبه 8 دی
مدتها بود که خواسته ای نداشتم. چیزی نمیخواستم. نمیتونستم رویایی برای خودم داشته باشم. ولی الان، بعد از این مدت طولانی، چیزی هست که با تمام وجود میخوام طلب کنم. چیزی که رسیدن یا نرسیدن بهش برام مهم نیست، شروع و طی کردن مسیرش برام مهمه. حتی اگه به نتیجه نرسه.
چهارشنبه 30 آذر
نمیدونی وقتایی که کار دارم، چقدر فکرهام از توی سرم بیرون میریزه و دستام ویار نوشتن پیدا میکنه. اگه خودمو نمیشناختم این نکته مثبتی بود. ولی از اونجایی که خودمو میشناسم میدونم که هیاهوی کلمه های توی سرم و اینکه هر کدوم میخوان برای جلب توجه من اون یکی رو هول بدن و بیان جلو عرض اندام کنن، در واقع های و هوی نیست، های های گریه کردن تک تک نورون های مظلوم و بیچاره امه از این حجم فشاری که دارم بهشون میارم.
دستهبندی
-
روزمرگی ها
(۱۷)-
As a mom
(۱)
-
-
یادداشت ها
(۸) -
زنگ انشا
(۶) -
خوانده ها
(۲۶)