آفتاب در حجاب-سید مهدی شجاعی
چند روزی می گذرد از زمانی که کتاب را تمام کرده ام. در تمام این مدت نوشتن در مورد آن را به تعویق می انداختم تا بهترین کلمه ها، بهترین جمله ها، بهترین توصیف ها را بیابم تا شاید اندکی از همه آن چه خودم در لحظه لحظه ی خواندن کتاب با چشم و گوش و زبان و دست و دل تجربه کردم را منتقل کنم. ولی روزها از پی هم میگذرند و دست کلمات من هر روز بسته تر از دیروز و قلمم هر آن به زمین افتاده تر از آن قبل می شود.
یعنی سید مهدی میتوانست کتابی بهتر از این بنویسد؟ گمان نمیکنم...
خیال میکردم عاشورا یعنی حسین...اما از حسین و کربلا و عاشورا چه میماند اگر زینب نبود
شنیده بودم که شایسته است اگر گریه میکنید فقط برای حسین -ع- گریه کنید. نمیدانستم چرا تا وقتی که دردهای زینب را خواندم. شنیده بودم امام سجاد-ع- تا آخر عمرشان هر زمان که آب میدیدند به گریه می افتادند. نمیدانستم چرا تا وقتی که دردهای زینب را خواندم. شنیده بودم در روضه ها وقتی میگویند که حضرت زینب -س- فریاد زدند : مهلا مهلا یابن الزهرا آتش به جان همه می افتد . شنیده بودم که در روضه ها وقتی میگویند حضرت زینب-س- نماز شبش را نشسته خواند صدای زجه و گریه بلند می شود نمیدانستم چرا تا وقتی که دردهای زینب را خواندم . لا یوم کیومک یا اباعبدالله.
سطر سطر کتاب را گریستم و زجه زدم . سطر سطر کتاب را سلام دادم و نفرین کردم . اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک ... که با این حجم ماتم واندوه چه کار دیگری از من ساخته بود ؟ و به جز اشک چه داشتم که به پای آستانش بریزم و آتش دلش را خاموش کنم ؟ اغفر لمن لا یملک الا الدعا و سلاحه البکا.
مرحبا به نفست سید مهدی شجاعی: زینب حسینی است در آینه تانیث
نکته جالبی که در این کتاب به چشمم خورد زاویه دید این داستان است. داستان ها معمولا یا ازبان اول شخص (من) روایت می شوند یا به شیوه دانای کل یعنی با سوم شخص(او) اما این داستان به صورت خطابه ای به حضرت زینب-س- نوشته شده بود و استفاده از دوم شخص(تو) برای من ایده جالب و متفاوتی بود.
این کتاب رااز دست ندهید. مخصوصامخصوصا مخصوصا در این ایام. با هر عقیده و هر مذهبی که دارید . بخوانید و بگریید.....
نتوانستم قسمتی از کتاب را انتخاب کنم . گزیده از آن را از این وبلاگ می آورم .
قسمتی از کتاب :
تو هنوز زنها و بچهها را در خرابه اسکان ندادهای، هنور اشکهایشان را نستردهای، هنوز آرامشان نکردهای و هنوز گرد و غبار راه از سر و رویشان نگرفتهای که زنی با ظرفی از غذا وارد خرابه میشود. به تو سلام میکند و ظرف غذا را پیش رویت مینهد بوی غذای گرم در فضای خرابه میپیچد و توجه کودکانی را که مدتهاست جز گرسنگی نکشیدهاند و جز نان خشک نچشیدهاند، به خود جلب میکند.
تو زن را دعا میکنی وظرف غذا ا پس میزنی و به زن میگویی: «مگر نمیدانی که صدقه بر ما حرام است؟»
زن میگوید: «به خدا قسم که این صدقه نیست، نذری است بر عهده من که هر غریب و اسیری را شامل میشود.»
تو میپرسی که: «این چه عهد و نذری است؟!»
و او توضیح میدهد که: «در مدینه زندگی میکردیم و من کودک بودم که به بیماری لاعلاجی گرفتار شدم. پدر و مادرم مرا به خانه فاطمه بنت رسول الله بردند تا او و علی برای شفای من دعا کنند. در این هنگام پسری خوش سیما وارد خانه شد. او حسین فرزند آنها بود.
علی او را صدا کرد و گفت: «حسین جان! دستت را بر سر این دختر قرار ده و شفای او را از خدا بخواه.حسین، دست بر سر من گذاشت و من بلافاصاه شفا یافتم و آنچنان شفا یافتم که تاکنون به هیچ بیماری مبتلا نشدهام. گردش روزگار، مرا از مدینه و آن خاندان دور کرد و در اطراف شام سکنی داد. من ار آن زمان نذر کردهام که برای سلامتی آقا حسین به اسیران و غریبان، احسان کنم تا مگر جمال آن عزیز را دوباره ببینم.»
تو همین را کم داشتی زینب! که از دل صیحه بکشی و پارههای جگرت را از دیدگانت فرو بریزی.
و حالا این سجاد است که باید تو را آرام کند و این کودکانند که باید به دلداری تو بیایند.
در میان ضجهها و گریههایت به زن میگویی: «حاجت روا شدی زن! به وصال خود رسیدی.» من زینبم، دختر فاطمه و علی و خواهر حسین و این سر که بر سر دارالاماره نصب شده، سر همان حسینی است که تو به دنبالش میگردی و این کودکان، فرزندان حسیناند. نذرت تمام شدو کارت به سر انجام رسید.»
زن نعرهای از جگر میکشد و بیهوش بر زمین میافتد.
تو پیش پیکر نیمه جان او زانو میزنی و اشکهای مدامت را بر سر و صورت او میپاشی
زن به هوش میآید، گریه میکند، زار میزند، گیسوانش را میکند، بر سر و صورت میکوبد. و دوباره از هوش میرود.
باز به هوش میآید، خود را بر خاک میکشد، بر پای کودکان بوسه میزند، خاک پایشان را به اشک چشم میشوید و باز از هوش میرود. آنچنانکه تو ناگزیر میشوی دست از تعزیت خود برداری و به تیمار این زن غریب بپردازی.
تو هنوز خود را باز نیافتهای و کودکان هنوز از تداعی این خاطره جگر سوز فارغ نشدهاند که زنی دیگر با کوزه آبی در دست وارد خرابه میشود.
چهره این زن، اما برای تو آشناست. او تو را به جا نمیآورد اما تو خوب او را به یاد میآوری.
چهره او از دوران کودکیات به یاد مانده است. زمانی که به خانه مادرت زهرا میآمد و برای کمک به کارهای خانه مادرت التماس میکرد.
او دختر کوچک و دوست داشتنی و شیرینی را در ذهن دارد به نام زینب که هر بار به خانه فاطمه میرفته، سراپای او را غرق بوسه میکرده و او را در آغوش میگرفته و قلبش التیام مییافته. آنچنانکه تا سالها کمک به کار خانه را بهانه میکرده تا با محبوب کوچک خود، تجدید دیدار کند و از آغوش او وام التیام بگیرد.
او واله و سرگشته زینب شده، اما حوادثی او را از مدینه دور کرده و دست نگاهش را از جمال زینب، کوتاه ساخته. و برای اینکه خدا عطش اشتیاق او را به زلال وصال زینب فرو بنشاند، عهد کرده که عطش غریبان و اسیران و در راه ماندگان را فرو بنشاند.
او باور نمیکند که تو زینبی! و چگونه ممکن است که آن عقیله، آن دردانه و عزیز کرده قوم و قبیله، اکنون ساکن خرابهای در شام شده باشد؟!
چگونه ممکن استکه بانوی بانوان عالم، رخت اسیری بر تن کرده باشد؟!
انکار او، و نقل خاطرات او تنها کاری که میکند، مشتعل کردن آتش عزای تو و بچههاست.
چهل نامه کوتاه به همسرم-نادر ابراهیمی
مدتی هست که این کتاب رو تمام کردم . با وجود حجم کمش یک هفته ازم وقت گرفت. یا بهتره بگم یک هفته بهش وقت دادم و اگر بیشتر زمان داشتم قطعا 40 روز بهش زمان میدادم تا حداقل برای غرق شدن در هر نامه یک روز وقت داشته باشم. مسئله ی خاص و عجیبی هم رخ نداده بود ، فقط دوباره من و نادر و همان جنونی که موقع خواندن نادر اود می کند...!
داستان راستان- مرتضی مطهری
میگویند خوشبخت کسی است که به یکی از این دو دسترسی دارد : کتابهای خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند. آنچه نمیگویند این است که با بودن هر دوی آنها این خوشبختی میتواند کامل شود!
پدر، عشق و پسر- سید مهدی شجاعی
مدتها بود قصد داشتم در مورد این کتاب بنویسم و منتظر بودم تا کتابم به دستم برسد و بخش هایی از آن را بنویسم. چون همیشه عادت دارم کتابهایی که خیلی دوستشان دارم را به هر چند نفر که میتوانم امانت بدهم و از همین رو هم هست که هیچ کدام از کتابهای موردعلاقه ام الان پیش خودم نیست !
اما ظاهرا این انتظار طولانی تر از آنی است که انتظارش را داشتم . پس هرچه که در خاطرم مانده سر انگشتانم میریزم.
این کتاب داستان حضرت علی اکبر-ع- است که از زبان اسبش که در واقعه کربلا حضور داشته برای مادرش لیلا روایت می شود و شاید عاشقانه ترین کتاب این چنینی سید مهدی شجاعی باشد . هرچند که نمیدانم سید مهدی سر در آسمان کدام ستاره دارد که در همه آثارش چنان عشقی ریخته که برای آن نمیتوان نظیری پیدا کرد. خدا به نفسش و قلمش و وجودش گرمی و استواری و جاودانگی عطا کند.
اشاره های عاشقانه عارفانه کتاب فوق العاده است. انگار که سید مهدی در چشم حسین-ع- نشسته و علی اکبرش را وضف میکند . مثل همه کتابهای دیگر سید مهدی نتوانستم این کتاب را با چشمان اشکبار نخوانم .
بخش آغازین کتاب :
انگار چنین مقدر شده است که من هر روز مقابل تو بنشینم و بخشی از آن حکایت جانسوز را برای خودم تداعی و برای تو روایت کنم . تدبیر من از ابتدا این بود، اما اگر تقدیر خداوند همراهی نمی کرد به یفین چنین چیزی ممکن نمی شد.
جراحت ، جای جای بدنم را شکافته بود و خون از تمامی جوارحم فرو می چکید. من دوام آوردنی نبودم . من زنده ماندنی نبودم . و اگر نبود تقدیر چشمگیر خداوند، من بازگشتنی و به اینجا رسیدنی نبودم.
در تمام طول راه که با خودم و آن عزیز یگانه واگویه می کردم ، می گفتم انگار من مانده ام که روایت کنم تو را! و همچنان بر این گمانم که این است رمز ماندن من در پی آن توفان آشوب و فتنه و بلا.
بنشین لیلا ! این طور با چشم های غم گرفته و اشکبار ، به من خیره نشو. من آتش این دل سوخته را؛ این نگاه غمزده را بیش از این تحمل نمی توانم کرد. هر چند تو هر روز بر زخمهای من مرهمی تازه گذاشتی و من هر روز بر جگر دندان گزیده ی تو جراحت تازه ای نشاندم ، اما کیست که بتواند این همه غم را در نگاه یک زن ببیند و تاب بیاورد؟! این سیل اشک آتش گون از زیر پایش جاری شود و ایستاده بماند؟! بیا لیلا ! بیا و تاب بیاور و آخرین ورقهای حادثه را هم از چشمهای من بخوان! من دیگر بنای زنده ماندن ندارم. مانده ام فقط برای نهادن این بار؛ ادای دِین ؛ انجام فریضه . و کدام بار، سنگین تر از خبر شهادت سوار؟! و کدام دِین ، شکننده تر از بیان ان ماجرا خونبار؟! و کدام فریضه ، سخت تر از خوانده(ن) مرثیه ی یک دلاور برای مادر؟! این است که عمر من هم با انجام این فریضه به سرانجام خواهد رسید.
زمانی بزرگترین آرزویم عمر جاودانه بود و اکنون مرگ تنها آرزوی من است. مَثلی است در میان ما اسبها که شنیدنی است . اگر اسبی ، عمری طولانی تر از حد معمول کند، می گویند:«انگار مرکب پیامبر بوده است!»
» همچنانکه آدمها ، آب حیات را منشاء جاودانه شدن عمر تلقی می کنند ، اسبها هم مرکب و مرکوب پیامبر شدن را باعث عمر جاودانه می شمرند . از هر اسبی بپرسی عمر جاودانه چگونه حاصل می شود؟ می گوید:« نمی شود.» و اگر سماجت کنی، می گوید:« مگر پیامبر از اسبی سواری گرفته باشد وگرنه...» و این یعنی یک چیز غیرممکن . چرا که پیامبر مگر چند سال است که ظهور کرده اما این مثل تا آنجا که اسبها یادشان می آید در میانشان رایج بوده . و چه اسبها که در طول تاریخ آمده اند با این آرزو زندگی کرده اند و آن را با خود به گور برده اند.
اما همین آرزوی محال، وقتی که بوی حضور پیامبر در شامه ی جهان پیچید ، رنگ دیگری به خود گرفت. پدرم « اَیَزدَب» و پدرش « قابل » هر دو گمان بردند که به این آرزو دست خواهند یافت . چرا که گفته شده بود اسبی از نسل ما که سبمان به « تندباد» می رسد. به این توفیق دست خواهد یافت . اما من شایسته ی این مقام شدم و چه ذوقی کردم وقتی این خبر را شنیدم.
وقتی « سیف بن زی یَزَن» مرا به محمد(ص) پنج ساله پیشکش کرد و او بر من نشست ، من از شدت شعف ، دستهایم را به هوا بلند کردم ،آنچنانکه عموهای پیامبر همه نگران شدند و به سوی ما دویدند ، اما من که سوار محبوبم را زمین نمی زدم و او هم چه خوب این را می دانست، برای عموهای خود دست تکان داد و گفت:« نگران نباشید! این اسب از حضور من به وجد آمده است. عقاب فهیم تر از آن است که سوارش را زمین بزند.»
اگر او محمد نبود چه می دانست که اسم من « عقاب» است . سیف که نام مرا به هنگام هدیه کردن ، نیاورده بود.
باور نمی کنی که همه چیز حتی آرزوی عمر جاودانه ، در آن لحظه فراموشم شده بود. عمر جاودانه برای چه؟ پیش از آن اگر عمر جاودانه از آن من می بود ، همه را فدای یک لحظه سوارکاری پیامبر می کردم ، اما خدا هم پیامبر را داده بود و هم عمر طویل را. و پس از آن از برکت پیامبر، نعمت ، پشتِ نعمت و توفیق از پی توفیق. پس از پیامبر ، مرکب علی شدم و پس از آن امام حسن و سپس امام حسین. امام که ذوالجناح را داشت ، مرا به علی اکبر سپرد؛ یعنی دوباره پیامبر! چرا که شبیه ترین مردم به پیامبر علی اکبر بود.
و من شاید تنها اسبی باشم که راز این عمر طولانی را دریافته است. در تمام این صد و ده سال که من مرکب این کواکب بوده ام ، زمان بر من نمی گذشت که عمر ، سپری کرده باشم. تمام این صد و ده سال انگار یک رویای شیرین بود که با دشنه ی عاشورا به پایان رسید. و من که در همه ی آن صد و ده سال، هیچ عمر نکردم ، در این چند صباح پس از عاشورا، عمر همه ی اسبهای تاریخ را بر دوش می کشم.
این است که خسته ام لیلا! خیلی خسته ام و فکر می کنم که مرگ تنها مرهم این همه خستگی باشد.
تو که آن بالا نشستی-احمد جبل عاملی
چشم تو خورشید را بر نمیتابد . پس بیهوده چشم به خورشید مدوز ....
از زین الدین فقط لبخندش را می شناختم. در همه عکس هایی که از او داشتم همیشه لبخندش برایم به یادآوردنی بود. اما موقع خواندن کتابش ، به لحظه اشک به چشمانم مجال نداد. وای از عظمت و بزرگی شهدا ، وای از عظمت و انسانیت مهدی زین الدین . چقدر حیف که شهدا را کم میشناسم. از آنها کم میخوانم و کم تر میدانم...
کاش مرا با خورشید نسبتی بود ...
کاش نور ستارگان راه می نمایاندم...
کاش روشنایی سهمم باشد... کاش روشنایی ...
پ.ن: تو که آن بالا نشستی کتاب زندگینامه مهدی زین الدین است که انتشارات روایت فتح چاپ کرده.
قواعد بازی- احمد جوکار
این کتاب رو چند سال پیش یکی از دوستان لطف کردند و هدیه دادند که البته ماجرای این دوستی شکل گرفته هم چندان خالی از لطف نیست ولی بماند برای زمان های دیگر ! اگر از سبک کتابی مثل "لطفا گوسفند نباشید" خوشتان آمده ، حتما این کتاب هم با طبع شما سازگار است. کتابی است شامل یک سری داستان های انگیزشی و نکاتی که ضمن آنها گفته شده . چون به شخصه تجربه مشاوره آموزشی رو داشتم این داستان ها مخصوصا برای صحبت های انگیزشی مناسبه و یک جورایی بعضی وقت ها که حرف کم میارین بد نیست منظورتون رو با یه داستان خیلی جمع و جور و شسته رفته منتقل کنید. البته نسبت به "لطفا گوسفند نباشید" تراکم و انسجام بیشتری در متن و مفاهیم کتاب دیده میشه که از نظر من نقطه قوتش هست ولی اگر مثل من اعتقاد دارید که یک کتاب باید از یه نقطه شروع بشه دست شما رو بگیره و آهسته و پیوسته تا نقطه پایان همراهی کنه ، شاید آنطور که باید و شاید از وقتی که برای خواندن کتاب میگذارید لذت نبرید. با همه این حرفها ناگفته نماند زمانی که شروع به خواندن کتاب کردم حال روحی مساعدی نداشتم ولی داستانک های کتاب کمک زیادی بهم کرد.
وابستگی عاطفی-ملودی بیتی
این کتاب مطالب فوق العاده خوبی داره ولی خوب به کار همه نمیاد . اثر خانم ملودی بیتی هست و خیلی مسائل در اون آموزش داده شده ولی برای کسانی است که از وابستگی به چیزی یا کسی رنج می برند . همه کسانی که استقلال و هویت فردیت یافته اونها به قهقهرا برده شده . برای چنین افرادی یک توصیه منحصربفرد از طرف منه. نکته ی دیگری که در بابا این کتاب به نظرم می رسه این هست که این کتاب با آموزه های دینی ما هم هماهنگی نسبتا خوبی داره و این چیزی هست که در کتابهای روانشناسی غربی کمتر دیده می شود.
روانشناسی کمال- دوآن شولتس
سری به کتابهای قدیمی زدم و یکی رو بیرون کشیدم. جمله ای که اول کتاب نوشته بودم توجهم رو جلب کرد"در شمار یکی از بهترین کتابهایی که در عمرم خوانده ام" و کنجکاو شدم بخاطر بیارم جزئیات کتاب چی بوده.
حرفهایی که کهنه نمی شوند- سید مهدی شجاعی
چشم و گوش مردم پر است از هیاهوی بسیار برای هیچ .
حرکتی که اصولی آغاز شود و با اتکا به مبانی ادامه پیدا کند نه تنها نیازی به هیاهو ندارد
که هیاهو را مزاحم روند خود می شمارد .
عشق بارور از کتاب روانشناسی کمال
عشق بارور لازمه اش رابطه آزاد و برابر بشری است . طرفین رابطه می توانند فردیتشان را حفظ کنند . خودِ آدمی در عشق به دیگری جذب و گم نمی شود . در عشق بارور ، خود ، به جای کاستن ، گسترش و مجال شکفتن می یابد . انسان به احساس وابستگی می رسد اما خویت و استقلالش را از دست نمی دهد .
شازده کوچولو- آنتوان دوسنت اگزوپری
...در این هنگام بود که روباه پیدا شد.
دستهبندی
-
روزمرگی ها
(۱۷)-
As a mom
(۱)
-
-
یادداشت ها
(۸) -
زنگ انشا
(۶) -
خوانده ها
(۲۶)