پنج شنبه 8 دی
مدتها بود که خواسته ای نداشتم. چیزی نمیخواستم. نمیتونستم رویایی برای خودم داشته باشم. ولی الان، بعد از این مدت طولانی، چیزی هست که با تمام وجود میخوام طلب کنم. چیزی که رسیدن یا نرسیدن بهش برام مهم نیست، شروع و طی کردن مسیرش برام مهمه. حتی اگه به نتیجه نرسه.
چهارشنبه 30 آذر
نمیدونی وقتایی که کار دارم، چقدر فکرهام از توی سرم بیرون میریزه و دستام ویار نوشتن پیدا میکنه. اگه خودمو نمیشناختم این نکته مثبتی بود. ولی از اونجایی که خودمو میشناسم میدونم که هیاهوی کلمه های توی سرم و اینکه هر کدوم میخوان برای جلب توجه من اون یکی رو هول بدن و بیان جلو عرض اندام کنن، در واقع های و هوی نیست، های های گریه کردن تک تک نورون های مظلوم و بیچاره امه از این حجم فشاری که دارم بهشون میارم.
پیله رنج
چطوره که وزن و سنگینی لحظه های شکست و ناکامی بیشتر از سنگینی لحظه های موفقیت و شادیه؟ مگه نه اینکه هر دوشون لحظه هایی از زندگی تو هستند که «تو» زندگیشون کردی؟ چرا خوبی و خوشی و شادکامی رو به اندازه ی همه روزهایی که گند زدی، همه تصمیم هایی که اشتباه گرفتی و همه وقت هایی که همه چی رو داغون کردی مرور نمی کنی و به خاطر نمیسپاری؟ خودت رو فراموش کردی؟ تو همونی!
درباره انار
احتمالا عنوان این پست شما رو به اشتباه انداخته. این پست درباره انار، میوه سرخ و دانه دانه نیست. بلکه درباره شهری است به اسم «انار» که یکی از شهرهای استان کرمان هست. من مدتی هست در این شهر ساکن شدم و مثل خیلی های دیگه، تا پیش از آن، اسم این شهر رو نشنیده بودم و تصمیم گرفتم یک پست رو به معرفی این شهر اختصاص بدم چون بار اولی که میخواستم به مقصد انار بلیط اتوبوس بخرم، وقتی پشت تلفن گفتم که برای شهر انار بلیط میخوام خانم اپراتور با عصبانیت گفت: خانوم انار که اسم شهر نیست و گوشی رو قطع کرد :/ بنابراین این مطلب رو تا انتها بخونید تا برخوردهای اینطوری کمتر پیش بیاد:) (مطالبی که نوشتم از برداشت ها و مشاهدات خودم هست و اگر جایی نیاز بوده به منبع لینک دادم.)
ورژن 31.0.0
یادمه ۲۴ سالم بود که یه متنی خوندم در مورد تولد ۲۵ سالگی و اینکه از اون موقع دیگه پیری شروع میشه و هر کاری که برای زندگی کردی تا قبل از اونه. طوری برای ۲۵ سالگیم برنامه ریختم که انگار به روز مرگم نزدیک میشم نه روز تولدم. پشت سر هم کتاب میخوندم چون روی یک سری از کتاب ها نوشته بود باید تا قبل از ۲۵ سالگی خونده بشن. ۲۵ سالگی رسید و من روی یه کوه از کارهای روی هم تلنبار شده که باید میکردم و نکردم ایستاده بودم. تا ۲۶ سالگی حسرت اون کارهای نکرده فرصت انجام خیلی کارها رو از من گرفت. تبریک های تولد ۲۶ سالگیم رو طوری دریافت میکردم که انگار بهم تسلیت میگن. ولی یه اتفاقی افتاد...
کست باکس-رادیو راه
راستش این چند روز دل و دماغی نداشتم برای هیچ کاری از جمله آپدیت کردن وبلاگ. ولی چند تا از پادکست های رادیو راه ( دکتر مجتبی شکوری عزیز) رو گوش دادم و حالم بهتر شد. هرچند که همه صحبت های دکتر شکوری شنیدنی هستند. ولی شاید این چند قسمت که در مورد افسردگی حرف میزدند از جهت افزایش روحیه برای غلبه به حال بد روحی مفیدتر باشند. لینک ها مربوط به کست باکس هستند اما اگر از پادکچر دیگه ای استفاده میکنید از روی عنوان ها میتونید در کانال رادیو راه قسمت ها رو پیدا کنید.
گمشده ایم
در دنیای امروز همه ما گمشده ای داریم. انگار همه، یک جایی خودمان را گم کردیم. شاید چون جاهای اشتباهی دنبال خودمان میگردیم: لابه لای دنیای آدمهای دیگر! اما آدم باید خودش را در خودش پیدا کند، نه در دنیای بیرون از خودش. همانطور که من به جای دیگران زندگی نکرده ام، دیگران هم به جای من نزیسته اند. هر کس خودش در کفش های خودش است. آدم، تنها مسافر مسیر خودش است. پس هرکس خود باید برای خود تلاش کندو خودش را بلندی بخشد. به قول فروغ فرخزاد: از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را. وقتی که خودت شدی، وقتی که بلندی شدی، دیدنی هستی و دیگر لازم نیست برای دیده شدن تلاش کنی. خودت را ارج بنه چون تو مهمترین و بزرگترین آدم در دنیای خودت هستی.
کتاب: بخوانیم یا بشنویم؟
به مطلبی برخوردم و فکر کردم بد نیست نظرم در مورد آن را به صورت پستی در وبلاگ منتشر کنم.
مطلب در مورد کتاب صوتی (منظور پادکست نیست) و کتاب کاغذی (یا شکل دیجیتال آن) و در واقع مقایسۀ تجربه خوانش و شنیدن کتاب هاست. در اوایل نام کتاب صوتی، کتاب گویا یا Talking Bookبوده و بعداً به Audio book یا کتاب صوتی نامگذاری شدند.
پر-وا-نگی
خوبی های جهان رنگارنگ و بی انتهاست. اینقدر رنگارنگ که هرکس میتونه رنگی از خوبی برای خودش داشته باشه و اینقدر بی انتها که هرچقدر داشته باشی بازم بیشتر از اون هست. پس تنگ نظری و حسادت هیچ منطقی نداره، جز سلب آرامش روح و جسم. مثل یه سوراخ توی پیله میمونه: از طرفی توی این پیلۀ تنگ دست و پا میزنی و راه به جایی نداری و از طرف دیگه نمیتونی پروانه بشی، چون پیله ات سوراخه.
عشق و علم
تنها چیزهایی که در این عالم نه میشه به ارث برد، نه توی ژن از نسلی به نسل بعد منتقل میشه و نه جایی هست که بشه خرید. تنها چیزهایی که در این عالم به دست آمدنی هستند و باید براشون عمیقاً تلاش کرد. تنها چیزهایی در این عالم که معیار واقعی برتری آدمها نسبت به هم هستند. اگر کسی در زیبایی، هوش، ثروت و دارایی های مادی در سطح بالاتری از تو باشه، تو نمیتونی به اون سطح برسی مگر اینکه آرامش و آسایش و منابع خودت رو خرج به دست آوردن اونها کنی، حتی شاید مجبور بشی سلامتی ات رو در معرض خطر بگذاری.
بار حسرت ها
زندگی هیچ کس بی حسرت نیست. هیچ کس نیست که اشتباه نکرده باشد. هیچ کس نیست که اگر بتواند به عقب برگردد و همه چیز را درست کند بگوید: نه! نمیخواهم! به زندگی هرکس که نگاه میکنی میبینی حسرتی دارد.آرزویی دارد که ای کاش آن کار را کرده بود. ای کاش آن کار را نکرده بود. اگر مسیر دیگری را رفته بود بهتر بود. جایی نوشته بود: اگر فکر میکنی در زندگی ات هیچ اشتباهی نکرده ای پس درست زندگی نکردی! اشتباه و حسرت، گریزناپذیرند.
دستهبندی
-
روزمرگی ها
(۱۷)-
As a mom
(۱)
-
-
یادداشت ها
(۸) -
زنگ انشا
(۶) -
خوانده ها
(۲۶)