آفتاب در حجاب-سید مهدی شجاعی
چند روزی می گذرد از زمانی که کتاب را تمام کرده ام. در تمام این مدت نوشتن در مورد آن را به تعویق می انداختم تا بهترین کلمه ها، بهترین جمله ها، بهترین توصیف ها را بیابم تا شاید اندکی از همه آن چه خودم در لحظه لحظه ی خواندن کتاب با چشم و گوش و زبان و دست و دل تجربه کردم را منتقل کنم. ولی روزها از پی هم میگذرند و دست کلمات من هر روز بسته تر از دیروز و قلمم هر آن به زمین افتاده تر از آن قبل می شود.
یعنی سید مهدی میتوانست کتابی بهتر از این بنویسد؟ گمان نمیکنم...
خیال میکردم عاشورا یعنی حسین...اما از حسین و کربلا و عاشورا چه میماند اگر زینب نبود
شنیده بودم که شایسته است اگر گریه میکنید فقط برای حسین -ع- گریه کنید. نمیدانستم چرا تا وقتی که دردهای زینب را خواندم. شنیده بودم امام سجاد-ع- تا آخر عمرشان هر زمان که آب میدیدند به گریه می افتادند. نمیدانستم چرا تا وقتی که دردهای زینب را خواندم. شنیده بودم در روضه ها وقتی میگویند که حضرت زینب -س- فریاد زدند : مهلا مهلا یابن الزهرا آتش به جان همه می افتد . شنیده بودم که در روضه ها وقتی میگویند حضرت زینب-س- نماز شبش را نشسته خواند صدای زجه و گریه بلند می شود نمیدانستم چرا تا وقتی که دردهای زینب را خواندم . لا یوم کیومک یا اباعبدالله.
سطر سطر کتاب را گریستم و زجه زدم . سطر سطر کتاب را سلام دادم و نفرین کردم . اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک ... که با این حجم ماتم واندوه چه کار دیگری از من ساخته بود ؟ و به جز اشک چه داشتم که به پای آستانش بریزم و آتش دلش را خاموش کنم ؟ اغفر لمن لا یملک الا الدعا و سلاحه البکا.
مرحبا به نفست سید مهدی شجاعی: زینب حسینی است در آینه تانیث
نکته جالبی که در این کتاب به چشمم خورد زاویه دید این داستان است. داستان ها معمولا یا ازبان اول شخص (من) روایت می شوند یا به شیوه دانای کل یعنی با سوم شخص(او) اما این داستان به صورت خطابه ای به حضرت زینب-س- نوشته شده بود و استفاده از دوم شخص(تو) برای من ایده جالب و متفاوتی بود.
این کتاب رااز دست ندهید. مخصوصامخصوصا مخصوصا در این ایام. با هر عقیده و هر مذهبی که دارید . بخوانید و بگریید.....
نتوانستم قسمتی از کتاب را انتخاب کنم . گزیده از آن را از این وبلاگ می آورم .
قسمتی از کتاب :
تو هنوز زنها و بچهها را در خرابه اسکان ندادهای، هنور اشکهایشان را نستردهای، هنوز آرامشان نکردهای و هنوز گرد و غبار راه از سر و رویشان نگرفتهای که زنی با ظرفی از غذا وارد خرابه میشود. به تو سلام میکند و ظرف غذا را پیش رویت مینهد بوی غذای گرم در فضای خرابه میپیچد و توجه کودکانی را که مدتهاست جز گرسنگی نکشیدهاند و جز نان خشک نچشیدهاند، به خود جلب میکند.
تو زن را دعا میکنی وظرف غذا ا پس میزنی و به زن میگویی: «مگر نمیدانی که صدقه بر ما حرام است؟»
زن میگوید: «به خدا قسم که این صدقه نیست، نذری است بر عهده من که هر غریب و اسیری را شامل میشود.»
تو میپرسی که: «این چه عهد و نذری است؟!»
و او توضیح میدهد که: «در مدینه زندگی میکردیم و من کودک بودم که به بیماری لاعلاجی گرفتار شدم. پدر و مادرم مرا به خانه فاطمه بنت رسول الله بردند تا او و علی برای شفای من دعا کنند. در این هنگام پسری خوش سیما وارد خانه شد. او حسین فرزند آنها بود.
علی او را صدا کرد و گفت: «حسین جان! دستت را بر سر این دختر قرار ده و شفای او را از خدا بخواه.حسین، دست بر سر من گذاشت و من بلافاصاه شفا یافتم و آنچنان شفا یافتم که تاکنون به هیچ بیماری مبتلا نشدهام. گردش روزگار، مرا از مدینه و آن خاندان دور کرد و در اطراف شام سکنی داد. من ار آن زمان نذر کردهام که برای سلامتی آقا حسین به اسیران و غریبان، احسان کنم تا مگر جمال آن عزیز را دوباره ببینم.»
تو همین را کم داشتی زینب! که از دل صیحه بکشی و پارههای جگرت را از دیدگانت فرو بریزی.
و حالا این سجاد است که باید تو را آرام کند و این کودکانند که باید به دلداری تو بیایند.
در میان ضجهها و گریههایت به زن میگویی: «حاجت روا شدی زن! به وصال خود رسیدی.» من زینبم، دختر فاطمه و علی و خواهر حسین و این سر که بر سر دارالاماره نصب شده، سر همان حسینی است که تو به دنبالش میگردی و این کودکان، فرزندان حسیناند. نذرت تمام شدو کارت به سر انجام رسید.»
زن نعرهای از جگر میکشد و بیهوش بر زمین میافتد.
تو پیش پیکر نیمه جان او زانو میزنی و اشکهای مدامت را بر سر و صورت او میپاشی
زن به هوش میآید، گریه میکند، زار میزند، گیسوانش را میکند، بر سر و صورت میکوبد. و دوباره از هوش میرود.
باز به هوش میآید، خود را بر خاک میکشد، بر پای کودکان بوسه میزند، خاک پایشان را به اشک چشم میشوید و باز از هوش میرود. آنچنانکه تو ناگزیر میشوی دست از تعزیت خود برداری و به تیمار این زن غریب بپردازی.
تو هنوز خود را باز نیافتهای و کودکان هنوز از تداعی این خاطره جگر سوز فارغ نشدهاند که زنی دیگر با کوزه آبی در دست وارد خرابه میشود.
چهره این زن، اما برای تو آشناست. او تو را به جا نمیآورد اما تو خوب او را به یاد میآوری.
چهره او از دوران کودکیات به یاد مانده است. زمانی که به خانه مادرت زهرا میآمد و برای کمک به کارهای خانه مادرت التماس میکرد.
او دختر کوچک و دوست داشتنی و شیرینی را در ذهن دارد به نام زینب که هر بار به خانه فاطمه میرفته، سراپای او را غرق بوسه میکرده و او را در آغوش میگرفته و قلبش التیام مییافته. آنچنانکه تا سالها کمک به کار خانه را بهانه میکرده تا با محبوب کوچک خود، تجدید دیدار کند و از آغوش او وام التیام بگیرد.
او واله و سرگشته زینب شده، اما حوادثی او را از مدینه دور کرده و دست نگاهش را از جمال زینب، کوتاه ساخته. و برای اینکه خدا عطش اشتیاق او را به زلال وصال زینب فرو بنشاند، عهد کرده که عطش غریبان و اسیران و در راه ماندگان را فرو بنشاند.
او باور نمیکند که تو زینبی! و چگونه ممکن است که آن عقیله، آن دردانه و عزیز کرده قوم و قبیله، اکنون ساکن خرابهای در شام شده باشد؟!
چگونه ممکن استکه بانوی بانوان عالم، رخت اسیری بر تن کرده باشد؟!
انکار او، و نقل خاطرات او تنها کاری که میکند، مشتعل کردن آتش عزای تو و بچههاست.
چهل نامه کوتاه به همسرم-نادر ابراهیمی
مدتی هست که این کتاب رو تمام کردم . با وجود حجم کمش یک هفته ازم وقت گرفت. یا بهتره بگم یک هفته بهش وقت دادم و اگر بیشتر زمان داشتم قطعا 40 روز بهش زمان میدادم تا حداقل برای غرق شدن در هر نامه یک روز وقت داشته باشم. مسئله ی خاص و عجیبی هم رخ نداده بود ، فقط دوباره من و نادر و همان جنونی که موقع خواندن نادر اود می کند...!
داستان راستان- مرتضی مطهری
میگویند خوشبخت کسی است که به یکی از این دو دسترسی دارد : کتابهای خوب یا دوستانی که اهل کتاب باشند. آنچه نمیگویند این است که با بودن هر دوی آنها این خوشبختی میتواند کامل شود!
وقتی دلی- محمد حسن شهسواری
با اینکه اسم کتاب در لیست مطالعه ام بود اما به طور تصادفی در قفسه های کتابخانه به آن برخوردم و انگار که داشت از بین قفسه ها صدایم میکرد :)
خطوط اول کتاب را که خواندم از 40 روز بعد از واقعه عاشورا روایتش را شروع کرده بود و گمان اولیه ام این بود که داستان از صدر اسلام تا عاشورا همه داستانها را روایت میکند اما در واقع داستان "وقتی دلی" زندگی نامه مصعب یکی از صحابه پیامبر -ص- است که از زمان کودکی تا شهادتش را بیان میکند. اگر قبل از خواندن داستان این را میدانستم به احتمال کمی دنبال خواندنش میرفتم و چه خوب شد که نمیدانستم و خواندنش را شروع کردم !!! نویسنده خیلی ساده و روان - به معنای واقعی کلمه ساده و کاملا روان- داستان را روایت کرده بود و به همین خاطر کتاب فوق العاده خوش خوانی بود و صفحات خیلی سریع پیش میرفت .
آشنا شدن با سختی های که مسلمانان در آن زمان متحمل شدند تا نهال نازک اسلام به درخت تنومندی تبدیل شود برایم بسیار متاثرکننده بود . شنیده بودم اما وقتی آن را درک کردم ( مسلما تا حدودی و نه کاملا ) که این کتاب را خواندم. علاقه یا بهتر بگویم اشتیاق و شیدایی مصعب به پیامبر-ص- اشک را بر گونه هایم روان میساخت و به راستی که ما چقدر ساده ، چقدر ساده با اسلام آشنا شدیم و شاید به همین خاطر هم بعضا آن طور که لایق اسلام است مسلمانی نمیکنیم.
روند داستان به صورت فلش بک هایی از بعد از واقعه عاشورا به صدر اسلام بود که در طول یک شب بر مزار مصعب روایت شد. که البته به نظرم کلک نویسنده بود برای ربط دادن اطلاعات پراکنده تاریخی و پیوسته کردن آنها که اگر این گونه باشد ایده خوب و خلاقانه ای است که دوستش میدارم و آن را به پای محاسن کتاب و توانمندی نویسنده میگذارم . اما در غیر این صورت از گسستگی داستان به این صورت ناراضی خواهم بود چرا که رسما هیچ حرف و اطلاعات خاصی غیر از زمان مصعب به خواننده داده نشده بود.
از دیار حبیب- سید مهدی شجاعی
این کتاب رو یکی دو سال پیش از یکی از دوستان خوبم هدیه گرفتم که خیلی دوستش داشت و میگفت کتابی هست که تو قفسه های کتابخونه شون تکرار شده و به تعداد آدمها کتاب از دیار حبیب هست توی قفسه ها :)
سبکی که سید مهدی شجاعی برای روایت داستان اهل بیت انتخاب کرده سبک موفقی شده و عجیب نبود که در مقاله ای خواندم کشتی پهلو گرفته جزو ده کتاب پر فروش تاریخ کتاب ایران است و مدام تجدید چاپ شده.
اما داستان حبیب ... داستان عجیبی است. حبیب بن مظاهر از آن شخصیت هایی است که همزادپنداری با آنها حداقل برای من کار دشواری است. اگر من در کربلا بودم و بخت یارم میشد و دیده بصیرتی داشتم که راه حق را از باطل بشناسم و جزو سپاه یزید نباشم شاید نهایتا میشدم فضیل که تا ظهر عاشورا با امام بود و بعد امام را رها کرد چون با امام شرط کرده بود تا وقتی در کنارت میمانم که بدانم ماندنم به زنده ماندنت کمک میکند اما وقتی شهادت امام را قریب به یقین دید به جای آنکه فدایی آستانش باشد از امام جدا شد و رفت. یا اگر کمی عاقل تر و دردانه تر باشم میشوم حر که بنده روسیاه و گناهکارم اما در آخرین لحظه به راه راست در می آیم . ( که البته در مورد حر هم این درست نیست که در آخرین لحظه متحول شده باشد. حر از همان لحظه ای که به عنوان اولین نفر راه را بر امام بست ندایی میشنید که او را به بهشت بشارت میداد و او در نهایت آن ندا را لبیک گفت ) اما حبیب ... داستان حبیب داستان غریبی است. حبیب کسی است که امام خودش او را به کربلا دعوت کرده ، مثل زهیر ... و حقارت و کوتاهی فکر من به بلندای عظمت چنین فردی نرسیده و هیچ گاه هم نخواهد رسید ...خوشا به حال تو حبیب ...خوشا به حال تو ...
قسمتی از متن کتاب :
به سمت در می رود و وقتی باز می گردد، دستهایش که دو سوی نامه را گرفته اند، از شدت شعف می لرزد:
بسم الله الرحمن الرحیم
از: حسین بن علی
به: فقیه گرانقدر، حبیب بن مظاهر
اما بعد؛
ای حبیب! تو نزدیکی ما را به رسول الله نیک می دانی و بیشتر و بهتر از دیگران ما را می شناسی. تو مرد فطرت و غیرتی. خودت را از ما دریغ نکن. جدم رسول خدا در قیامت قدر دان تو خواهد بود.
زن، گریه و خنده و غبطه را به هم می آمیزد و نجوا می کند:
فدای نام و نامه تو ای امام! خوشا به حالت حبیب! گوارا باد بر تو این باران لطف. کاش نام من هم به زبان و قلم محبوب می آمد. کاش لحظه ای یاد من هم در خاطره او جاری می شد. کاش یک بار مرا هم به نام میخواند. به اسم صدا می کرد. بال در بیاور مرد! پرواز کن حبیب! ببین امام به تو چه گفته است! ببین امام با تو چه کرده است. ببین امام، چه عنوانی به تو کرامت فرموده است! ای شوی من! ای شوی ففیه من! برخیز که درنگ جایز نیست. اما... اما درنگ کن. یک خواهش. یک درخواست. یک التماس. وقتی به محبوب رسیدی، سلام مرا به او برسان؛ دست و پای او را به نیابت من ببوس و به آن عزیز بگو که پیرزنی در کوفه هست که کنیز تو است! که تو را بسیار دوست می دارد.
پدر، عشق و پسر- سید مهدی شجاعی
مدتها بود قصد داشتم در مورد این کتاب بنویسم و منتظر بودم تا کتابم به دستم برسد و بخش هایی از آن را بنویسم. چون همیشه عادت دارم کتابهایی که خیلی دوستشان دارم را به هر چند نفر که میتوانم امانت بدهم و از همین رو هم هست که هیچ کدام از کتابهای موردعلاقه ام الان پیش خودم نیست !
اما ظاهرا این انتظار طولانی تر از آنی است که انتظارش را داشتم . پس هرچه که در خاطرم مانده سر انگشتانم میریزم.
این کتاب داستان حضرت علی اکبر-ع- است که از زبان اسبش که در واقعه کربلا حضور داشته برای مادرش لیلا روایت می شود و شاید عاشقانه ترین کتاب این چنینی سید مهدی شجاعی باشد . هرچند که نمیدانم سید مهدی سر در آسمان کدام ستاره دارد که در همه آثارش چنان عشقی ریخته که برای آن نمیتوان نظیری پیدا کرد. خدا به نفسش و قلمش و وجودش گرمی و استواری و جاودانگی عطا کند.
اشاره های عاشقانه عارفانه کتاب فوق العاده است. انگار که سید مهدی در چشم حسین-ع- نشسته و علی اکبرش را وضف میکند . مثل همه کتابهای دیگر سید مهدی نتوانستم این کتاب را با چشمان اشکبار نخوانم .
بخش آغازین کتاب :
انگار چنین مقدر شده است که من هر روز مقابل تو بنشینم و بخشی از آن حکایت جانسوز را برای خودم تداعی و برای تو روایت کنم . تدبیر من از ابتدا این بود، اما اگر تقدیر خداوند همراهی نمی کرد به یفین چنین چیزی ممکن نمی شد.
جراحت ، جای جای بدنم را شکافته بود و خون از تمامی جوارحم فرو می چکید. من دوام آوردنی نبودم . من زنده ماندنی نبودم . و اگر نبود تقدیر چشمگیر خداوند، من بازگشتنی و به اینجا رسیدنی نبودم.
در تمام طول راه که با خودم و آن عزیز یگانه واگویه می کردم ، می گفتم انگار من مانده ام که روایت کنم تو را! و همچنان بر این گمانم که این است رمز ماندن من در پی آن توفان آشوب و فتنه و بلا.
بنشین لیلا ! این طور با چشم های غم گرفته و اشکبار ، به من خیره نشو. من آتش این دل سوخته را؛ این نگاه غمزده را بیش از این تحمل نمی توانم کرد. هر چند تو هر روز بر زخمهای من مرهمی تازه گذاشتی و من هر روز بر جگر دندان گزیده ی تو جراحت تازه ای نشاندم ، اما کیست که بتواند این همه غم را در نگاه یک زن ببیند و تاب بیاورد؟! این سیل اشک آتش گون از زیر پایش جاری شود و ایستاده بماند؟! بیا لیلا ! بیا و تاب بیاور و آخرین ورقهای حادثه را هم از چشمهای من بخوان! من دیگر بنای زنده ماندن ندارم. مانده ام فقط برای نهادن این بار؛ ادای دِین ؛ انجام فریضه . و کدام بار، سنگین تر از خبر شهادت سوار؟! و کدام دِین ، شکننده تر از بیان ان ماجرا خونبار؟! و کدام فریضه ، سخت تر از خوانده(ن) مرثیه ی یک دلاور برای مادر؟! این است که عمر من هم با انجام این فریضه به سرانجام خواهد رسید.
زمانی بزرگترین آرزویم عمر جاودانه بود و اکنون مرگ تنها آرزوی من است. مَثلی است در میان ما اسبها که شنیدنی است . اگر اسبی ، عمری طولانی تر از حد معمول کند، می گویند:«انگار مرکب پیامبر بوده است!»
» همچنانکه آدمها ، آب حیات را منشاء جاودانه شدن عمر تلقی می کنند ، اسبها هم مرکب و مرکوب پیامبر شدن را باعث عمر جاودانه می شمرند . از هر اسبی بپرسی عمر جاودانه چگونه حاصل می شود؟ می گوید:« نمی شود.» و اگر سماجت کنی، می گوید:« مگر پیامبر از اسبی سواری گرفته باشد وگرنه...» و این یعنی یک چیز غیرممکن . چرا که پیامبر مگر چند سال است که ظهور کرده اما این مثل تا آنجا که اسبها یادشان می آید در میانشان رایج بوده . و چه اسبها که در طول تاریخ آمده اند با این آرزو زندگی کرده اند و آن را با خود به گور برده اند.
اما همین آرزوی محال، وقتی که بوی حضور پیامبر در شامه ی جهان پیچید ، رنگ دیگری به خود گرفت. پدرم « اَیَزدَب» و پدرش « قابل » هر دو گمان بردند که به این آرزو دست خواهند یافت . چرا که گفته شده بود اسبی از نسل ما که سبمان به « تندباد» می رسد. به این توفیق دست خواهد یافت . اما من شایسته ی این مقام شدم و چه ذوقی کردم وقتی این خبر را شنیدم.
وقتی « سیف بن زی یَزَن» مرا به محمد(ص) پنج ساله پیشکش کرد و او بر من نشست ، من از شدت شعف ، دستهایم را به هوا بلند کردم ،آنچنانکه عموهای پیامبر همه نگران شدند و به سوی ما دویدند ، اما من که سوار محبوبم را زمین نمی زدم و او هم چه خوب این را می دانست، برای عموهای خود دست تکان داد و گفت:« نگران نباشید! این اسب از حضور من به وجد آمده است. عقاب فهیم تر از آن است که سوارش را زمین بزند.»
اگر او محمد نبود چه می دانست که اسم من « عقاب» است . سیف که نام مرا به هنگام هدیه کردن ، نیاورده بود.
باور نمی کنی که همه چیز حتی آرزوی عمر جاودانه ، در آن لحظه فراموشم شده بود. عمر جاودانه برای چه؟ پیش از آن اگر عمر جاودانه از آن من می بود ، همه را فدای یک لحظه سوارکاری پیامبر می کردم ، اما خدا هم پیامبر را داده بود و هم عمر طویل را. و پس از آن از برکت پیامبر، نعمت ، پشتِ نعمت و توفیق از پی توفیق. پس از پیامبر ، مرکب علی شدم و پس از آن امام حسن و سپس امام حسین. امام که ذوالجناح را داشت ، مرا به علی اکبر سپرد؛ یعنی دوباره پیامبر! چرا که شبیه ترین مردم به پیامبر علی اکبر بود.
و من شاید تنها اسبی باشم که راز این عمر طولانی را دریافته است. در تمام این صد و ده سال که من مرکب این کواکب بوده ام ، زمان بر من نمی گذشت که عمر ، سپری کرده باشم. تمام این صد و ده سال انگار یک رویای شیرین بود که با دشنه ی عاشورا به پایان رسید. و من که در همه ی آن صد و ده سال، هیچ عمر نکردم ، در این چند صباح پس از عاشورا، عمر همه ی اسبهای تاریخ را بر دوش می کشم.
این است که خسته ام لیلا! خیلی خسته ام و فکر می کنم که مرگ تنها مرهم این همه خستگی باشد.
تو که آن بالا نشستی-احمد جبل عاملی
چشم تو خورشید را بر نمیتابد . پس بیهوده چشم به خورشید مدوز ....
از زین الدین فقط لبخندش را می شناختم. در همه عکس هایی که از او داشتم همیشه لبخندش برایم به یادآوردنی بود. اما موقع خواندن کتابش ، به لحظه اشک به چشمانم مجال نداد. وای از عظمت و بزرگی شهدا ، وای از عظمت و انسانیت مهدی زین الدین . چقدر حیف که شهدا را کم میشناسم. از آنها کم میخوانم و کم تر میدانم...
کاش مرا با خورشید نسبتی بود ...
کاش نور ستارگان راه می نمایاندم...
کاش روشنایی سهمم باشد... کاش روشنایی ...
پ.ن: تو که آن بالا نشستی کتاب زندگینامه مهدی زین الدین است که انتشارات روایت فتح چاپ کرده.
قلندر و قلعه-سید یحیی یثربی
از وقتی که خانم افسانه بایگان این کتاب رو در برنامه خندوانه معرفی کردند مشتاق شدم بخونمش. البته نکته جالب این که وقتی تابستان در کتابفروشی ها چرخ میزدم کم نبودند کسانی که می پرسیدند : "ببخشید! کتاب قلندر و قلعه رو میخواستم . دارید؟" و این خودش نکته قابل توجهی هست که چقدر اصحاب رسانه میتونند تاثیرهای مثبت داشته باشند و حرکت هایی این چنینی رو در جامعه شکل بدن !
همونطور که گفته شده این کتاب درباره سهروردی است البته در قالب داستان. از نظر موضوعی شبیه کتاب مردی در تبعید ابدی نادر ابراهیمی است ( که البته جای نادر عزیز و قلمش در دل و جانم بسی محفوظ ! ) پس اگر از یکی از این کتابها خوشتان آمده احتمالا از دیگری هم خوشتان خواهد آمد.
مثل همیشه موقع خواندن زندگی نامه فردی بزرگی چون سهروردی خون در رگهام می جوشید از جهل و بی بصیرتی و بلاهت و سفاهت مردم زمانه که چه ها نکردند و چه کج فهمی ها که در حق بزرگان عرصه علم و معرفت روا نداشته اند. البته بیشتر نگران خودم هستم که نکند من هم کسی باشم از قماش همین مردم سفیه و بلیه که قدر گوهرهای این چنینی زمانه ام رو نمیدونم و منزلتشون رو درک نمیکنم. ( که البته بعید هم نیست. فقط خداست که به چندو چون ظاهر و باطن آدمها آگاهه )
داستان سبک و روان بود ؛ با وجود آنکه از مکاشفات عرفانی شهاب الدین و درگیری های اون با علمای زمان نوشته بود اما کاملا قابل فهم بود و تلاش نویسنده برای سهل کردن مطلب ستودنی است. اما خوب به همان نسبت وقتی مطالب ساده تر گفته می شوند نمیشود عمق بگیرند و من دوست تر میداشتم که قسمتهای عرفانی کتاب اندکی بار معنایی سنگین تری میگرفت. مخصوصا در مورد "خلع بدن" که قبلا در موردش پراکنده گویی هایی شنیده بودم و اولین بار بود که در یک متن جدی با آن برخورد میکردم و دوست داشتم خیلی بیشتر از این بدانم و بخوانم. ( هرچند که به اقتضای داستان نویسنده به قدر کفایت در موردش صحبت کرده بود و در این زمینه حقیقتا ایرادی به کتاب وارد نیست)
قسمت هایی از کتاب :
در طریقیت یکباره مسلمان نتوان شد. دوران تلوین مدام با کفر و ایمان درگیر است. اما روز به روز ایمان بر کفر غلبه می یابد.
هر کمالی را لوازمی است و لازمه هر بعثتی رسالت است. وظیفه هر آگاهی بیدار کردن ذیگران است.
دانستن حق کسی است که توان دانایی دارد. افتخار بشر در این است که بداند، نه اینکه به عقل و اندیشه خود نهیب زند که تو را فضولی نرسد.
انسان کار بزرگی در پیش دارد. کار انسان این نیست عصاره نعمت های الهی را بمکد و به کثافت تبدیل کند . اگر همه کائنات رو مسخر او کرده اند برای آن است که او بار امانتی بر دوش دارد که بر زمین و آسمان سنگینی می کند. او به جایگاهی می تواند برسد که فرشته را به آن راه نیست.
پ.ن: قلندر و قلعه داستانی بر اساس زندگی شیخ شهاب الدین یحیی سهروردی است.
خدا بود و دیگر هیچ نبود-شهید دکتر مصطفی چمران
ای خدا، من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا که دشمنان مرا از این راه طعنه زنند. باید به آن سنگدلانی که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر میفروشند ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد. باید همه آن تیرهدلان مغرور و متکبر را به زانو درآورم، آنگاه خود خاضعترین و افتادهترین فرد روی زمین باشم.
ای خدای بزرگ، اینها که از تو میخواهم چیزهایی است که فقط میخواهم در راه تو به کار اندازم و تو خوب میدانی که استعداد آن را داشتهام. از تو میخواهم مرا توفیق دهی که کارهایم ثمربخش شود و در مقابل خسان سرافکنده نشوم.
من باید بیشتر کار کنم، از هوی و هوس بپرهیزم، قوای خود را بیشتر متمرکز کنم و از تو نیز ای خدای بزرگ میخواهم که مرا بیشتر کمک کنی. ( صفحه 28 )
بالاخره این طلسم شکست ! الان حدود چهار پنج سالی میشه که میخواستم این کتاب رو بخونم و به شیوه های مختلف چه نسخه چاپی چه PDF چه انواع نسخه های الکترونیکی شروع میکردم به خوندنش ولی نمیتونستم پیش برم . این بار هم به ضرب و زور جریمه کتابخانه و سه چهار بار تمدید متوالی بالاخره تونستم این تلاش چند ساله رو به نتیجه برسونم !
همانطور که در عنوان کتاب آوردم این کتاب دست نوشته های دکتر چمران است که البته همان طور که در مقدمه کتاب هم ذکر شده موضوعیت مشخصی ندارند. از نامه ها بگیر تا حرفهای عاشقانه عارفانه و دل نوشته تا روزنگاری و توصیف شرایط زمانی که البته این عیب نیست ؛ بلکه یک جورایی به من خواننده کمک کرد جنبه های مختلف شخصیت انسان بزرگی مثل شهید چمران را با هم دریافت کنم و حداقل از عظمت این شخص گیرایی خوبی داشته باشم. چه شگفت انگیز که همان فردی که از هدیه گرفتن شاخه گلی چشمش پر آب میشود و قلبی رئوف دارد ؛ به همان اندازه شحاعت دارد که خود را برای نجات آدمیان دیگر بههر ورطه ی خطری بکشاند. همان آدمی که در خلوتش از بزرگی خدای یگانه اشک میریزد در برابر دشمنان و مخالفان چه با ابهت و جسارت ظاهر می شود و همه را یک تنه بر جا می نشاند و از کیان اسلام و ایران مردانه دفاع میکند .
البته فکر میکنم بهترین زمان مطالعه این کتاب باید در سالهای آفازین دانشگاه باشد یعنی حدود بیست سالگی ( مثبت و منفی 2 ) چون بعضی حرفها را آن موقع خیلی بیشتر نیاز داشتم و خواه ناخواه از راههای دیگر کسب تجربه شد. در حالیکه میشد از راه نزدیک تری رفت.
Deep Dark Fears by Fran Krause
یک کتاب تصویری ، یا بقول خودم آبنباتی! ( که شیرینه و زود هم تموم میشه !) که 101 ترس عجیب و مسخره و در بعضی موارد دلخراش و مورمور کننده آدمها را در کنار هم چیده بود.
نمیدونم دلیل خوندنم به ترغیب بقیه برای خوندن این کتاب کمک کنه یا نه ، ولی بیانش میکنم. من خودم همیشه دوست دارم بدونم آدمهای دیگه چطور فکر می کنند . نه اینکه بخوام قضاوتی داشته باشم یا مقایسه ای کنم یا حتی بخوام خودم رو تغییر بدم ( البته در بعضی موارد تلنگرهایی برای تغییر زده میشه اما غالبا این طور نیست) . به این دلیل که برام مسحورکننده است که ما آدمهای دوپا با این همه شباهت فیزیولوژیک و حتی جامعه شناختی که با هم داریم چقدر میتونیم ایده های مختلف و متفاوتی داشته باشیم. و در بعضی موارد برام جالبه که ما آدمها با این همه تفاوتی که از نظر سبک زندگی، فرهنگی ، سنی و چه و چه با هم داریم چقدر دنیاهامون میتونه بهم نزدیک باشه و تجربه ها و افکار مشابهی داشته باشیم. همین هم باعث شد این کتاب رو بلافاصله دانلود کنم و شروع کنم به خوندنش.
کتاب طور خاصی نوشته نشده و همه مطالب فقط با موضوعیت همین ترس ها جمع آوری شدند. اما برام جالب بود که بعضی مسائل و اتفاق ها که به نظر من برای خیلی از ماها حل شده است برای خیلی های دیگه صورت مشخصی نداشته و باعث ترسشون شده ( یا شاید هنوز هم میشه) مثلا در مورد مرگ ، روح ، تناسخ و چیزهایی مثل این تکلیف ما روشن بوده و هست. تناسخ از نظر عقلی رد میشه، روح انسان بعد از مرگ از بدنش جدا میشه و به دنیای دیگه ای میره. ولی این نگرش نگرش منه ! و انسانهای دیگه روی این کره خاکی طور دیگه ای در این مورد فکر میکردند ( یا میکنند)
جالب بود که خیلی از ترس های بچگی ها قوطی بگیر بنشونی بودند که بزرگترها در بچگی به دست بچه ها داده بودند. فکر میکردم فقط ما هستیم که بچه ها رو از موجودات خیالی یا اتفاقات خیالی می ترسونیم و براشون اژدر پشمک به سر ، یه سر و دو گوش یا دیگ به سر توصیف میکنیم !
نکته دیگه اینکه اکثر ترس ها همه از اتفاقاتی بود که نیفتادند و همه ترس ها ترس از "اتفاق افتادن" ماجرا بود. به نظر من (که البته نظر خودم نیست و اول از همه فرمایش مولا و بعد هم از آموزه های روانشناسی است ) در اینجور مواقع بهتر هست فرض کنیم اون اتفاق در واقعیت افتاده یا اصلا خودمون اون اتفاق رو در واقعیت پیش بیاریم تا مطمئن بشیم چنین اتفاقی نخواهد افتاد. مثلا یکی از ترس ها این بود که " میترسم شبها دست و پاهام از تخت بیرون بمونه چون فکر میکنم یه گیوتین میاد و اونها رو قطع میکنه! " یا چیزهایی شبیه به این .
در نهایت به نظرم کتابی بود که به یک بار خوندنش می ارزید !
مطلبم رو با حدیثی از حضرت عشق، مولا علی-ع- به پایان می برم :
امام علی ع : هر گاه از چیزی می ترسی خود را در آن بیفکن
که گاهی ترسیدن از آن چیز مهم تر از واقعیت خارجی است
حکمت 175 نهج البلاغه
دانلود کتاب با فرمت jpg
لینک دانلود کتاب با فرمت PDF
قواعد بازی- احمد جوکار
این کتاب رو چند سال پیش یکی از دوستان لطف کردند و هدیه دادند که البته ماجرای این دوستی شکل گرفته هم چندان خالی از لطف نیست ولی بماند برای زمان های دیگر ! اگر از سبک کتابی مثل "لطفا گوسفند نباشید" خوشتان آمده ، حتما این کتاب هم با طبع شما سازگار است. کتابی است شامل یک سری داستان های انگیزشی و نکاتی که ضمن آنها گفته شده . چون به شخصه تجربه مشاوره آموزشی رو داشتم این داستان ها مخصوصا برای صحبت های انگیزشی مناسبه و یک جورایی بعضی وقت ها که حرف کم میارین بد نیست منظورتون رو با یه داستان خیلی جمع و جور و شسته رفته منتقل کنید. البته نسبت به "لطفا گوسفند نباشید" تراکم و انسجام بیشتری در متن و مفاهیم کتاب دیده میشه که از نظر من نقطه قوتش هست ولی اگر مثل من اعتقاد دارید که یک کتاب باید از یه نقطه شروع بشه دست شما رو بگیره و آهسته و پیوسته تا نقطه پایان همراهی کنه ، شاید آنطور که باید و شاید از وقتی که برای خواندن کتاب میگذارید لذت نبرید. با همه این حرفها ناگفته نماند زمانی که شروع به خواندن کتاب کردم حال روحی مساعدی نداشتم ولی داستانک های کتاب کمک زیادی بهم کرد.
وابستگی عاطفی-ملودی بیتی
این کتاب مطالب فوق العاده خوبی داره ولی خوب به کار همه نمیاد . اثر خانم ملودی بیتی هست و خیلی مسائل در اون آموزش داده شده ولی برای کسانی است که از وابستگی به چیزی یا کسی رنج می برند . همه کسانی که استقلال و هویت فردیت یافته اونها به قهقهرا برده شده . برای چنین افرادی یک توصیه منحصربفرد از طرف منه. نکته ی دیگری که در بابا این کتاب به نظرم می رسه این هست که این کتاب با آموزه های دینی ما هم هماهنگی نسبتا خوبی داره و این چیزی هست که در کتابهای روانشناسی غربی کمتر دیده می شود.
روانشناسی کمال- دوآن شولتس
سری به کتابهای قدیمی زدم و یکی رو بیرون کشیدم. جمله ای که اول کتاب نوشته بودم توجهم رو جلب کرد"در شمار یکی از بهترین کتابهایی که در عمرم خوانده ام" و کنجکاو شدم بخاطر بیارم جزئیات کتاب چی بوده.
حرفهایی که کهنه نمی شوند- سید مهدی شجاعی
چشم و گوش مردم پر است از هیاهوی بسیار برای هیچ .
حرکتی که اصولی آغاز شود و با اتکا به مبانی ادامه پیدا کند نه تنها نیازی به هیاهو ندارد
که هیاهو را مزاحم روند خود می شمارد .
عشق بارور از کتاب روانشناسی کمال
عشق بارور لازمه اش رابطه آزاد و برابر بشری است . طرفین رابطه می توانند فردیتشان را حفظ کنند . خودِ آدمی در عشق به دیگری جذب و گم نمی شود . در عشق بارور ، خود ، به جای کاستن ، گسترش و مجال شکفتن می یابد . انسان به احساس وابستگی می رسد اما خویت و استقلالش را از دست نمی دهد .
دستهبندی
-
روزمرگی ها
(۱۷)-
As a mom
(۱)
-
-
یادداشت ها
(۸) -
زنگ انشا
(۶) -
خوانده ها
(۲۶)